شهربزرگ

متن مرتبط با «داستان های آموزنده » در سایت شهربزرگ نوشته شده است

داستان آموزنده

  • نیلوبلاگ

    یكى از یاران رسول خدا (ص) فقیر شد. خدمت رسول خدا آمد و شرح حال خود را بیان كرد. پیغمبر فرمودند : برو هر چه در منزل دارى اگر چه كم ارزش هم باشد بیاور! آن مرد انصار رفت و طاقه اى گلیم و كاسه اى را خدمت پیغمبر آورد. حضرت آنها را در معرض فروش گذاشت و فرمودند: چه كسى اینها را از من مى خرد؟ مردى گفت : من آنها را به یك درهم خریدارم . حضرت فرمودند: كسى نیست كه بیشتر بخرد! مرد دیگرى گفت : من به دو درهم مى خرم . پیغمبر به ایشان فروخت و فرمودند: اینها مال تو است . آن گاه دو درهم را به آن مرد ان...

    ادامه مطلب
  • داستان آموزنده

  • نیلوبلاگ

    یكى از یاران رسول خدا (ص) فقیر شد. خدمت رسول خدا آمد و شرح حال خود را بیان كرد. پیغمبر فرمودند : برو هر چه در منزل دارى اگر چه كم ارزش هم باشد بیاور! آن مرد انصار رفت و طاقه اى گلیم و كاسه اى را خدمت پیغمبر آورد. حضرت آنها را در معرض فروش گذاشت و فرمودند: چه كسى اینها را از من مى خرد؟ مردى گفت : من آنها را به یك درهم خریدارم . حضرت فرمودند: كسى نیست كه بیشتر بخرد! مرد دیگرى گفت : من به دو درهم مى خرم . پیغمبر به ایشان فروخت و فرمودند: اینها مال تو است . آن گاه دو درهم را به آن مرد ان...

    ادامه مطلب
  • صبر وشکیبای

  • نیلوبلاگ

    اصمعی وزیر مامون می گوید: روزی برای شکار به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجازه ندا...

    ادامه مطلب
  • صبر و شکیبای

  • نیلوبلاگ

    اصمعی وزیر مامون می گوید: روزی برای شکار به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجازه ندا...

    ادامه مطلب
  • ازدواج آهو با الاغ

  • نیلوبلاگ

    آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟ آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسید : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله. حاکم پرسید:دیگه...

    ادامه مطلب
  • داستان اصحاف کهف و رقیم

  • نیلوبلاگ

    از سال 249 تا 251 میلادی پادشاهی به نام دقیانوس در کشور روم وشهر اُفسوس زندگی میکرد.وی مغرور جاه وجلال خود بود وخود را خدای مردم میدانست وآنها را به پرستش خود وبتها دعوت میکرد وهرکس نمیپذیرفت اعدامش میکرد.او6 وزیر داشت که 3 نفر از آنها به نامهای تملیخا،مکسلمینا ومیشیلینا در طرف راستش و3 نفر دیگر به نامهای مرنوس،دیرنوس وشاذریوس در طرف چپش می نشستند ودقیانوس برای اداره امور از آنها مشورت میگرفت.دقیانوس در سال 1روز را عید میگرفت وجشن مفصلی توسط مردم بر پا میشد.در یکی از سالها یکی از فرماندهان به ...

    ادامه مطلب
  • چگونه دوست واقعی خود را بشناسیم ؟

  • نیلوبلاگ

    چگونه دوست واقعی خود را بشناسیم ؟ یک دوست معمولی هیچگاه نمی تواند گریه تو را ببیند . یک دوست واقعی شانه های ش از گریه های تو تر می شود . یک دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد . یک دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند . یک دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود . یک دوست واقعی می پرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟ یک دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد . یک دوست واقعی سعی در حل آنها می کند . یک دوست معمولی مانند یک م...

    ادامه مطلب
  • - چطور مورچه ها راه لانه شان را پیدا می كنند؟-

  • نیلوبلاگ

    دانشمندان درباره انواع مختلف مورچه ها مطالعه كرده و به این نتیجه رسیده اند كه هر نوع مورچه ای طریقه مخصوصی در پیدا كردن راه لانه اش دارد. مثلاً بعضی از مورچه ها از طریقه نشانه گذاری در روی زمین استفاده می كنند، یعنی وقتی لان... -...

    ادامه مطلب
  • حکایت آموزنده

  • نیلوبلاگ

    روزی مرگ به سراغ مردی رفت و گفت :"امروز آخرین روز توست." مرد:"اما من آماده نیستم!" مرگ:"امروز اسم تو اولین نفر در لیست من است." مرد:" خوب،پس بیا بشین تا قبل از رفتن با هم قهوه ای بخوریم." مرگ:" حتما." مرد به مرگ قهوه داد و در قهوه او چند قرص خواب ریخت. مرگ قهوه را خورد و به خواب عمیقی فرو رفت. مرد لیست او را برداشت و اسم خودش را از اول لیست حذف کرد و در آخر لیست قرار داد. هنگامی که مرگ بیدار شد گفت:"تو امروز با من خیلی مهربان بودی برای جبران مهربانی تو امروز کارم را از آخر لیست آغاز میکن...

    ادامه مطلب
  • Charge Your Mobiles with Peepal Leaves!

  • نیلوبلاگ

    Now, you do not require any mobile charger... to charge your mobiles. Only there is need to use green leaf of peepal)Ficus religiosa( tree and after some time your mobile will get charged. No soon the... people came to lea this development, they tested it and found encouraging results. If your mobile has been discharged and you are inside a jungle then you need not to use any charger. You Should pluck two peepal)Ficus religiosa( leaves and your work would be done. It is very good idea and easy...

    ادامه مطلب
  • حرف دلت را بگو!

  • نیلوبلاگ

    حرف دلت را بگو وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی، نگو خدا با من قهر است. او به تمام کائنات فرمان سکوت داده، تا حرف دل تو را بشنود. پس حرف دلت را بگو.......

    ادامه مطلب
  • قصه های بیاد ماندنی

  • نیلوبلاگ

    روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.. روی تابلو خوانده می شد: » من کور هستم لطفا کمک کنید. « روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شد...

    ادامه مطلب
  • زنده گی نامه شهید پروفیسور استاد برهان الدین ربانی

  • نیلوبلاگ

    پروفسور برهان الدین ربانی در ۲۹ سنبله ۱۳۱۹ در شهر فیض آباد مرکز ولایت بدخشان افغانستان متولد شد. ایشان در سال ۱۳۳۶ در دانشگاه شرعیات کابل همراه با تنی چند از دوستان خود ، نهضت جوانان مسلمان را تاسیس کرد که بعداً این نهضت با استعفای غلام محمد نیازی از رهبری آن در سال ۱۳۵۱ توسط آقایربانیبه جمعیت اسلامی افغانستان تغییر نام داد. با کودتای محمد داوود خان در سال ۱۳۵۲ اعضا و هواداران جمعیت اسلامی افغانستان، تحت تعقیب حکومت داود خان قرار گرفتند ، پس از آن بود که آقایربانیو عده ای دیگر از فعالان اسلا...

    ادامه مطلب
  • زندگی را دوست داشت

  • نیلوبلاگ

    بگویید بر گورم بنویسند: زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهری از کسی ندید طبیعت را دوست داشت ولی نتوانست در در هوای مسموم تنفس کند توان دیدن نا حق را نداشت ونتوانست حق را به حق دار برساند در ابگیر قلبش جنب و جوشی بود و کسی که بدان راه یافت او را درک نکرد بلکه ترک کرد بعد از او همیشه در زندگی احساس تنهایی می کرد. وخلاصه بنویسند : زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن برای او طلب آمرزش کنید...

    ادامه مطلب
  • " خطا فرصتي است كه هوشمندانه تر باشيم "

  • نیلوبلاگ

    ریش سفید داراترین به اندیشه است نه به دارایی و اندوخته " . ارد بزرگ " چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست " . فردوسی خردمند " آنکه تخم بدی را می فشاند ، بدون شک همۀ محصول آن را درو می کند " . دموستن " آیا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود آیا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی داشت در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس " . فردریش نیچه " آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است...

    ادامه مطلب
  • بزرگترین کمبود در دنیا کمبود تفاهم است .

  • نیلوبلاگ

    بزرگترین کمبود در دنیا کمبود تفاهم است . انگار هیچ دو نفری نیستند که یکدیگر را درک کنند . امروزه ، مردم از ناسازگاری احساسی صحبت می کنند . این افسانه ای است که توسط هیئت ژوری وکلا اختراع شده تا قادر باشند برای طلاق بحث کنند . هیچ ناسازگاری احساسی وجود نداره ، فقط بد فهمیدن و اشتباهات است که نی تواند اصلاح شود . البته اگر تمایلی برای اصلاحش باسد . بدون روح فروتنی ، تفاهم واقعی وجود ندارد ....

    ادامه مطلب
  • سی نصيحت زرتشت

  • نیلوبلاگ

    1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر 2. قبل از جواب دادن فکر کن 3. هیچکس را تمسخر مکن 4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور 5. خود برای خود، زن انتخاب کن 6. به شرر و دشمنی کسی راضی مشو 7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما 8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی 9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش 10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی 11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی 12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی 13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی 14. راستگو...

    ادامه مطلب
  • سخنی از دکترعلی شریعتی

  • نیلوبلاگ

    حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا دکتر علی شریعتی...

    ادامه مطلب
  • اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

  • نیلوبلاگ

    اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید... اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید.... اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید... اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید... اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید... اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬ مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید...

    ادامه مطلب
  • بی تو ای دوست در این کوی دویدن تا کی؟ خون دل خوردن و پندار دریدن تا کی؟

  • نیلوبلاگ

    بی تو ای دوست در این کوی دویدن تا کی؟ خون دل خوردن و پندار دریدن تا کی؟ به صفای می هجر تو دمیدن تا کی؟ نازنین طعنه ی اغیار شنیدن تا کی؟ تو چه دانی که به من بی تو چه ها می گذرد؟ گویی از کالبدم قوت جان می گذرد رفتی و با دگران باده ی رندانه زدی جام ها بی خبر از عاشق دیوانه زدی هیچ دانستی از آن می که به پیمانه زدی آتش شمع ، تو در خرمن پروانه زدی با تو الحق سخنی بیش نمی باید گفت سخنی از دل پر ریش نمی باید گفت اشک چشمم ز بس از دوری تو گشت روان گر چه این ...

    ادامه مطلب